
اصل مطلب همین جاست ایرانی معاصر که برای عرضه به دنیا،متاعی جز مایعی سیاهرنگ و چسبناک چیزی ندارد .و البته در این یکی هم در پیدایش و کشف و بیرون کشیدن و فروش اش هم نقشی ندارد . از این بی چیزی و حقارت عصبانی ست.
ایرانی معاصر که هیچ چیز نمی سازد . سازندگانش هم فراری از مملکت درغربت توانایی هایشان را نشان داده اند.انوشه را در چه موقعیتی مجسم می کنید اگر در ایران می ماند؟ افتخار به اولین زن فضانورد ایرانی به اندازه کافی مضحک بود .که با آب و تاب خبر در ایران زاده شدن برنده جایزه نوبل را هم خواندیم .
و چه مسخره است عصبانیت کسانی که می گویند: من انقد حرصم میگره وقتی مارو با عربا اشتباه میگیرن . تورو خدا به خارجیا بگین ایرانیا عرب نیستن. از نظر این هموطن وطن پرست. عرب بودن مایه ننگ می باشد که ایشان خواستار رفع ابهام جهانیان هستند. حالا نظر ایشان در مورد ملیت جاسم فرزند قاسم اهل اهواز چه می تواند باشد .
غافل از اینکه برای بقول ایشان خارجیا اهمیتی ندارد که ایراک با ایران فرق دارد .برای آنهایی هم که اخبار را دنبال می کنند . به اندازه کافی حاکمان خبر اشغال و گروگانگیری و تهدید نابودی می فرستند . و آنهایی هم می خواهند بیشتر بدانند احتمالا می رسند به جایی که بفهمند در گذشته سرزمینی بوده پرشیا نام و مردمانی داشته که مورخ یونانی راستگویی را جزو خصایل شان می اورده .نسبت اش را با ایران امروز هم چیزی ست مثل نسبت مصر باستان با مصر حسنی مبارک. فقط زبانش چندان تغییر نکرده که آنهم شاید بخاطر سترون بودن تفکر بوده . واژه جدید از کجا می آید؟ یا بهمراه اندیشه ای نوین . تیمم – چاکرا یا نام یک سازه جدید سماور . تلویزیون
جالب نیست که افتخارات و سرمایه های مادی و معنوی مارا همیشه اجنبی های دشمن کشف می کنند ؟ از نفت زیر پایمان تا تصحیح متون ادبیات مان .
فراهانی از تهران می پرسد سعدی و مولوی مگر ازانسان فارغ از رنگ و زبان اش سخن نگفته اند . پس داستان عنب و انگور و اوزوم چه شد ؟ البته می توان سعدی را جور دیگر هم خواند می شود گفت . شیخنا که مرد سفر رفته ای هم بوده وقتی فرمود بنی آدم اعضای یک پیکرند که در آفرینش ز یک گوهرند . منظورش در مصراع دوم و یک گوهر بودن برابری نوع هومو ساپینس نبوده. بلکه منظور در مصرع اول است . نژاد آریایی سر پیکر است و بوشمن ها معده و روده و نژاد تازی ماتحت نوع بشر هستند.
تازه همین جلاالدین هم که از دست هموطنان همزمانش به اجنبیه گریخت شد رومی . کدامیک از این قلل افتخار به قول پاسخ گو در زمان خود اب خوش از گلویشان پایین رفته .
فراهانی از تهران می پرسد ما با حافظ و فردوسی چه کردیم که حالا نگران فارابی و مولوی هستیم.
پاسخ گو حرف آخر را می زند . این افراد – و این فردی بودن افتخارات خود نکته قابل تاملی ست – را هم که نداشته باشیم دیگر هیچ نداریم بجز قبور پادشاهان مستبد .

