تبليغاتX
زیر آب ورزش

بالاخره اون روزی که مدت زیادی بود منتظرش بودیم فرارسید و همشهری مسافر از این هفته منتشر می شه.

امیدوارم به همه اون چیزایی که تو ذهنم داشتم برسم. برنامه های زیادی واسش داریم.

 

 

+ نوشته شده توسط محمد زمان آبادی در شنبه 28 مهر1386 و ساعت 19:43 |

 

 

اضطراب ، آدرنالین ، افت فشار ،نیمه ابری همراه با بارش های پراکنده

 

ماه مهر شاید برای تو یادآور

متولد ماه مهر باشد

شوهر رویایی هر دختری

و من پسر شدم تا نفهمم درد ترشیده ها را

و من خیلی نامردم که نمی فهمم بی شوهری چقدر سخت است

پس به تاوان این گناه روزی پدر خواهم شد

تا بفهمم بی شوهری چقدر سخت است

وقتی دخترم روی دستم می ماند و بوی ترشیدگیش بلند می شود و کپک می زند روزی که من به سزای همه ی نامردی هایم می رسم

 

 

بوی ماه مهر بدجوری می زند توی دماغم

و این یعنی باز باید... باید اختیار زندگیم را بدهم دست قسمت جبریش

باز باید قطار بازی کنیم آن هم روی ریل های پیش ساخته

و بوی ماه مهر را از اولین روز شهریور استشمام می کنم

شهريور برای من هیچوقت جزئی از زندگی نبوده

مثل روزهای آخر زندگی یک بیمار لاعلاج می ماند

مثل روزهایی که مانده تا حکم را اجرا کنند

وقتی زیر تیغی

وقتی اوس محمود اوس اکبر را کشته

 

 

مهر برای من یعنی جدایی

یعنی گریه ای که نکردم

یعنی دستی که تکان ندادم

یعنی سلامی که نکردم

یعنی جمله ی عاشقانه ای که نگفتم

چرا که اول مهر بود و آن جدایی از مادرم بود و آن سلامی که نکردم به معلمم بود و همه ی شما گیر ماجراهای عشقی هستید و ذهنایتان به آن طرف ها گرایش دارد وگرنه چرا همه تان آره و این حرف های پوچ و مسخره...

 

 

مهر شاید برای من سینوزیتی باشد که عود می کند

مهر شاید دوستی هایی باشد که خیلی سریع شکل می گیرد و خیلی سریع از یاد ها می رود

مهر شاید باد باشد...

 

"کاغذهای خط خطی

از میون در باز پنجره

 می پرن توی کوچه

سر حال از اینکه آزاد شدن

نمیدونند که اسیر دل سنگ باد شدن"

 

پاییز یعنی اول بدبختیه یه کارتن خواب

یعنی سرمایی که نوزاد بنگیه کرایه ای رو دم چهاراه کبود می کنه ولی هیچکس متوجهش نیست حتی خودش!

پاییز یعنی صدای ضرب دار سکه ای که کنار جنازه ی روی سنگفرش می افتد تا خلاص کند مردی را از مسئولیت...

پاییز یعنی ...

پاییز یعنی درخت ها...

پاییز یعنی درخت ها عریان ...

پاییز یعنی درخت ها را ببینیم ...عریان...بی خجالت!

پاییز یعنی بدترین اتفاقی که میتونه برای یک برگ بیفته

پاییز یعنی ببرندت بالا و بعد بزندت زمین و زیر دست و پای هرزه ترین موجودات زمین ذکر بگویی.

پاییز یعنی سوز سرد

یعنی خرابی شوفاژ

یعنی اجاره ای که تو گرمای تابستون ندادی و اثاث هایی که تو سرمای زمستون جلوی خونه تلمبار می شه

پاییز یعنی آب دماغ دختر همسایه که مثل قندیل سفید بود و همیشه آویزان

پاییز یعنی ...

پالتوی بلند سیاهی که من هیچوقت نداشتم

کافه ای که هیچوقت نرفتم

و پنجره ای که هیچوقت نبود

قهوه ی فرانسه ای که هیچوقت حاضر نشد

 

 

لذت پاییز شاید در صندلی پدر بزرگ بود که هیچوقت رویش تاب نخوردم

پاییز خزان زندگی من بود

وقتی برادرم برای بار هشتاد سوم در بازي كودكانه مان مُرد

وقتی عاشق دختر عموی نداشته ام شدم

 

وقتی هنوز سوت زدن بلد نبودم و پنجره ی خانه ی شما هم خراب بود و باز نمی شد و تو هم نمی توانستی بیایی پشت پنجره و تازه اگر می آمدی هم توفیری به حال من نداشت که فاصله اینقدر زیاد بود که نه چشمکت را می دیدم نه زبانی که در می آوردی و من هم زوری نداشتم که تا طبقه ی هشتاد و سوم برجتان بتوانم سنگ پرت کنم و به شیشه تان بزنم و خبرت کنم و آخرش هم مجبور شدم قناعت کنم و با دختری که در طبقه ی پنجم زندگی می کرد ازدواج کنم تا بچه مان هم پسر شود و آخرش هم با مادرش زندگی کندو من بشوم پدر پنجشنبه ها...

 

و بالاخره پاییز برای من فصلی بود که آخرش با همه ی جوجه گیم وقت شمردنم شد...

 

 

* مي گن روز شونزدهم اين ماه ، همزمان با روز جهاني كودك بايد بياين و يكي يكي بهم تبريك بگيد. من به دنيا اومدم!

 

+ نوشته شده توسط محمد زمان آبادی در یکشنبه 15 مهر1386 و ساعت 18:19 |

سلام

 

نمی دونم چرا بین این همه روز و عید و مناسبت ؛ 31 شهریور همیشه برام حال و هوایی متفاوت داره.

خدا همه امواتتون ور بیامرزه . ما یه دایی داشتیم که درست در روزی که من 5 سال قبلش متولد شده بودم شهید شد ؛ تو دشت عباس . یه عمو هم که تو شلمچه رفت و یه ...

بگذریم

این دایی ما اما برای خودش معرکه ای بود.

یه روز آوردنش و تو حیاط خونه گذاشتنش و بعد هم تشییع و خاکسپاری . البته از اون جوون 17 ساله رشید که با سلام و صلوات رفته بود دشت عباس فقط یک بدن نصفه به خانوادش برگردونده شد.ظاهرا برای باز کردن معبر روی مین دویده بود.

بگذریم که چه حال و هوایی بود اون موقع و چه جوری با "دایی مهدی" ما وداع کردن خانواده اما قضیه گذشت تا 2-3 ماه بعد . غم و غصه ها کمی فروکش کرده بود و تابستون شروع شده بود . قرار بود خانم های فامیل بیان و سامانی به اوضاع و احوال خونه مادربزرگ ما بدن که بعد از شهادت "مهدی" به شدت به هم ریخته بود . ما هم تا اونجا که خاطرمون مونده مشغول شیطنت های کودکانه بودیم و همراه با پسرخاله های معظم (حامد خان و حسام خان) با تفنگ اسباب بازی گوشه خونه دنبال صدام می گشتیم که بکشیمش.

 

تو همون حال و احوال صدای جیغ و گریه و شیون کشوندمون تو خونه . چشمتون روز بد نبینه . یک عدد پرتقال روی میز بود و کلی خانم غش کرده و نالان.

 چی شده بود و چه اتفاقی بود ؟

 

قضیه از این قرار بود که ظاهرا یکی از خانم ها این پرتقال رو تو فریزر خونه پیدا کرده و آورده بود پیش مادربزرگ و خاله و مادر ما که این چیه ؟ تو فریزر چی کار می کنه و خلاصه همین سوال جمع رو به هم ریخته بود.

 

مشخص شد که دایی مهدی ما که عاشق پرتقال بوده ؛ چند ماه قبل با رخصت گرفتن از حاج خانوم اون پرتقال رو فریز کرده بود تا تابستون هم بتونه طعم میوه مورد علاقه اش رو بچشه . حالا همه پرتقال رو می دیدن و خودشون رو می زدن و ...

دایی ما اما هنوز همون طور 17 ساله و جوون و سرحال مونده . ماها پیر شدیم . ماها رفتنی شدیم.

 

یادش به خیر . می خواستم چیز دیگه بنویسم در مورد هفته دفاع مقدس اما این اومد تو ذهنم.

ما بقی بی ارزشند.

 

( به نقل از میثم )

 

 

 

الهی العفو

 

 

+ نوشته شده توسط محمد زمان آبادی در دوشنبه 9 مهر1386 و ساعت 12:25 |