تبليغاتX
زیر آب ورزش

1 ) يكي از بچه ها مطلب جالبي رو نوشته :

 

ژینوس ! پانی ! لی لی ! آرمیتا ! سونیا ! نازلی ! کتی !  رزیتا ! پارمیس ! سوفیا ! ساریتا ! فرگل ! هلیا ! سالیدا ! آمونیدا ! رها ! ناتاشا ! النا ! دلی ! سرینا ! آناشه

 

   نمی دونم چه جوریاس ؟؟؟ زهرا و کبرا و فاطمه دسترسی به اینترنت ندارن ؟؟؟ یا اون اسما فقط واسه جایزه های سر صف بود ؟؟؟

 

2 )آقازاده رو كه مي شناسيد ؟ همين مرتضی درخشان خودمون. همين يارو كه دور و برياش مي خوان  1 ميليون بدن تا رئيس يه جايي بشن. مي خواد با من كل كل وبلاگي كنه. دوستش دارم اندازه قسمت انتهايي كاهو !!

شما بگيد كه دعوتش رو قبول كنم يا نه ؟

 

3 ) ما رفتيم تفرش. در مراسم سنتي و باشكوه چاقاله دزدي به همراه بقيه برو بچ شركت كرديم. آقا جاتون خالي من نمي دونستم نون دزدي هم مي چسبه هااااا.حالا مي فهمم تو اين مملكت چرا بعضي ها ول نمي كنن صندلي نون دوني خودشون رو . بحث رو بيشتر از اين سياسي نمي كنم !  

 

 4 ) ايرانيوز از اين هفته شروع مي شه. يه فعاليت سنگين. شايد دير به دير بيام. كار از 7 صبح تا 8 شب !!! بچه هاي ايرانيوز بعد از 2 سال عشق و حال حالا مي خوان كار سمگيني رو تجربه كنن. دعامون كنيد.

 

5 ) مجله خانه سبز تو شماره بعدي خودش يه افشاگري جالب از وضعيت داوراي ايراني داره. مطلب رو من خوندم. واقعاً ديدنيه. حتماً ببينيد.

 

 قاليباف دوستت داريم! اينم واسه ایلیا و لیلا

+ نوشته شده توسط محمد زمان آبادی در شنبه 29 اردیبهشت1386 و ساعت 14:26 |

 

 

1) برگزاري نمايشگاه تهران تو مصلاي تهران اگه هيچي واسم نداشت يه جمله جالب واسم درست كرد.

 

به درافشاني بنده توجه بفرماييد لطفاً : مشكل ما اينه كه تو دانشگاه كه بايد كتاب بخونيم ، نماز مي خونيم. تو مصلا هم كه بايد نماز بخونيم ، كتاب مي خونيم.

 

پ.ن : رمان چشمهايش و خاطرات يك مغ ، مجموعه كتابچه هاي شل ‌سيلور استاين ، ديدن چند تا از خبرنگارا تو اون شلوغي و البته دو تا آب معدني خنك دستاورد من از نمايشگاه بود.

 

2)     قاليباف باز دوباره شهردار تهران شد. بيادي ، خادم و چمران شيطنت كردن و البت ضايع شدن. هستيم همچنان، هر چند در غير اين نتيجه هم بوديم همچنان

 

3)  احمدي نژاد دان 8 تكواندو گرفت. خداوكيلي بعض از حركات رئيس دولت نهم مي تونست دان بالاي 18 رو هم واسش بياره !

 

4)  از جميع دوستان و نزديكان كه با پيام هاي خودشون به ما حال دادن دمتون گرم مي گوييم !

 

+ نوشته شده توسط محمد زمان آبادی در جمعه 21 اردیبهشت1386 و ساعت 13:36 |
 

یک پست نیکوکارانه - خیرخواهانه ولی مشکوک:

دیروز همه دمپایی هامو دادم با این (نمکی -نون خشکی ) .من همیشه میدونستم که این نمکی که هی میاد زیر پنجره اتاقم اواز میخونه(نمکی -نون خشکی - دمپایی پاره -پلاستیک کهنه خریداریم)حتما یه منظوری داره.همیشه اینو حس میکردم که اون به دمپایی های من نظر سو داره.

یک پست روان شناسانه:

ادمهای درغگو بسیار پر حرف بوده و در مورد هر چیزی اظهار نظر می کنند.

یک پست فلسفی/دکارتی/فیثاغورسی/بطلمیوسی/افلاطونی/سقراطی/بقراطی:

چرا وقتی به کسی میگی در فصا میلیاردها سیاره و ستاره وجود داره باور میکنه؟!! اما وقتی میگی رنگ دیوار هنوز خشک نشده دست نزن! خودش باید امتحان کنه تا مطمئن بشه؟؟!!

یک پست اقتصادی......

اون شلوار پشت ویترین مغازه میدون تجریش چند بود؟ شصت و هفت هزار تومن .  پارچه ش اصل ایتالیاس- دوخت ترک!

یک پست تاریخی.......

ناصرالدین شاه قاجار پادشاه کدام سلسله بود؟

الف)هخامنشیان    ب) اشکانیان  ج)سامانیان  چ)تیموریان    د)زندیه   ی)ساسانیان

یک پست دقیق علمی.......

این تابلوهای تبلیغاتی که روی پل های عابر پیاده نصب میشوند زمانی که در برابر وزش باد قرار میگیرند بسته به عدد{رینولدز جریان}یک نیروی {drag}ایجاد میکند که به همراه نیروی این تابلوها باعث افزایش {لنگر خمشی و گشتاور پیچشی} در پایه های پل میشود.که این بسیار خطر افرین است.

یک پست کاملا پزشکی.........

در حالت عطسه قلب انسان به اندازه یک میلیونیوم ثانیه می ایستد.

این هم یک پست به شدت سیاسی........

.................... رقص - ترکیه - مشایی اصلا به هیچ کس مربوط نیست

 

یک پست تمام احساسی........

باز باد سرد پاییزی ابرهای سیاهش را بر سر اسمان کشید.تا خورشید خانم هم مسلمان باشد.ولی خورشید بی پرواتر از ان بود که بتوانی در حجابش کنی حتی در خیال.نسیم صبحگاه خبر داستان شب را با خود اورده بود. گفته بود که دیشب مهتاب و ستاره ها کشف حجاب کرده بودند.دیو سیاه شب هم با چادر سیاهش مغلوب انها شده بود.پرنده کوچک اواز خوان که همه چیز را دیده بود صبح دم برای گلش گفته بود که مسلمانی به پرده و چادر سیاه نیست. بی پرده و حجاب هم میتوان خدا را دید!

........................................................

 

این هم از رئیس جمهور متدین و شریف خودمان

ماچ کردن معلم دوران دبستان !!!!!

 

+ نوشته شده توسط محمد زمان آبادی در سه شنبه 11 اردیبهشت1386 و ساعت 14:40 |

سلام

 

* اين قالب / غالب وبلاگ ما عوض شد. يه جورايي " ما كارمون تموم شد ، كسي كاري نداره ؟ ( در حال ماليدن دست به اندام مبارك هستيم )

 

* وبلاگ حاج میثم مطلبي رو نوشته كه به طرز وحشتناكي بنده را مورد لطف قرار داده. اين يه تيكه رو داشته باشيد :

 

عرض شود که ما ابتدا بسیار نگران بودیم از بابت حالات و احوالات شاه داماد عزیز پس از مشاهده عرض نامبرده. حالا شما تصور بفرمایید چنین موجود تنومندي را در باشگاه فقرای فرمانیه که عامدا دوروزی طعام نخورده و دفعتا خودمان مشاهده نمودیم که به سالن اطعمه و اشربه نگاهی از سر هیجان دارد.

 

نامبرده هم مکالمات شبهه ناکی داشتند دائما با آسي مصطفي هاشمي طبا ، حاج علي كفاشيان و نعوذبالله  کیومرث از نوع هاشمی و البته ژنرال قلعه از نوع امير

 

اخلاقی نیست که از نوع مراوداتشان با غلام محمدی و علیرضا رضایی و علیرضا حیدری و علي دايي ... چیزی بگوییم. خدا نیاورد برای مردان طایفه تان چنین حالاتی را.

هرچند در عالم واقع حاصل این معاشرت ها نیز قنبله ای گشت که متعاقبا صدای آن را در ریپورتی به گوش جهانیان خواهند رساند.

 

قصد اين بود از اتفاقات بسيار بسيار تاسف باري كه در طول خوردن غذا براي همين حاجي ميثم خودمان افتاد بنويسم اما خدايي حتي خودم هم خجالت كشيدم. در همين حد بدونيد كه ميثم موقع خوردن غذا ....... انجام داد و بعدش ....... كرد و بعد از خوردن ......  با خنده اي رو به حميد هراثي ...... كرد. سردار ايازي از خنده روده بر شد !

 

 

* ما يه مطلبي چندوقت پيش فرستاديم رو سايت كه يه مقداري واسه دوستانمون ناراحت كننده بود. دلايل اين كار رو هم گذاشتيم در فرصت ديدار حضوري اعلام كنيم. اما اعتقاد جدي دارم كه پاسخ كسي كه كلوخ مي اندازه رو حتماً با سنگ بدم !

+ نوشته شده توسط محمد زمان آبادی در جمعه 7 اردیبهشت1386 و ساعت 14:16 |

 

امروز از اول می رم سراغ حاشیه :

پ. ن :

* يكي پول داره ، مي خواد خرج كنه. اصلاً مي خواد رشوه بده. خب بده.

 يكي مي گيره اون رو ، يكي هم نمي گيره. ما كه نگرفتيم اما خواهشاً نكن اين كارو رو عزيز من . من بد مدل آدم قاطي هستماااا .

 

* توی اتوبوس نشستم بیرون رو تماشا میکنم.دارم میرم سركار .آقاهه ازم میپرسه ببخشید ساعت دارین؟من با لبخند نگاهش میکنم و میگم بله !!!به تماشا ادامه میدم.با سنگینی نگاهش به خودم میام و تازه بعد از چند دقیقه می فهمم منظور از سوال چی بوده !!!همچنان با تعجب نگاهم میکنه،میگم ببخشید آقا ،ساعت هفت و نیمه!!!عرق شرم و اینا...

 

+ نوشته شده توسط محمد زمان آبادی در دوشنبه 3 اردیبهشت1386 و ساعت 16:43 |