تبليغاتX
زیر آب ورزش

سلام به دوستان و عزیزان

 

اول ، من الان ساری هستم. همین الان که اینو می نویسم کنار تشک کشتی نشستم و دارم با لب تاب قرضی حاج میثم کار می کنم. قطعاً اگه بفهمه به جای کار دارم وبلاگم رو به روز می کنم ، یه 10 تومنی سر ماه بهم حال می ده. مسابقات جام جهانی کشتی از روز شنبه آغاز شده و عصر یکشنبه هم تموم می شه. با محمود و بروبچ اومدیم ساری. خدایی از سختی های کار که بگذریم اندازه ده تا مسافرت فقط خندیدیم. جاتون خالی . در مورد اتفاقایی که اینجا افتاد حتماً یه سری مطلب جالب براتون می نویسم.

 

دوم ؛ آقا ما اومدیم با ایمیلمون وربریم زدیم همشو سرویس کردیم . خلاصه ایمیل من نابود شد. دوستای عزیزی که همچنان با من در ارتباطند بی زحمت با آدرس جدید من ارتباط برقرار کنند . من آدرس هیچکس رو حفظ نیستم به خدا.

 

Ms_zamanabadi@yahoo.com

 

 

سوم ، همچنان منتظر اتفاقایی که قرار بود تو ایرانیوز بیفته باشید، ماجراهایی قراره شروع بشه که حالاحالاها سر و صدا داره. دعا کنید همه چیز همین جوری پیش بره.

 

چهارم ،  از امروز از بگو و بخند و شادی ها بیشتر می گم. گوربابای هرچی بی معرفت و هر چی بی مرامی . بازم می گم ، حاجی می گه آدم اگه دشمناش از کوچیک ها انتخاب کنه ، خودش کوچیک می شه.  

 

پنجم ، ما خانه به دوشان غم سیلاب نداریم ...

+ نوشته شده توسط محمد زمان آبادی در یکشنبه 30 بهمن1384 و ساعت 11:25 |

احمقان بار دیگر سنگی به ته چاه انداختند. چاهی که ما از اون آب نمی خوریم . احمقان با این کار چاهی که خودشونو سیراب می کنه از بین می برن ! نمی دونم چرا اما حاجی می گه محمد خدا خیلی ما رو دوست داره. حاجی می گه محمد خیلی بزرگی می کنیم ما. میگه خیلی چیزا باید الان تو این شرایط نبود اما ما نگه داشتیم

دوم ، از امروز حاج محمود هم به جمع بروبچ ورزشی ایرانیوز پیوست. خیلی خوشحالم از این اتفاق . الان فکر می کنم موقع خوبی واسه استارت باشه. با حاج محمود مدت زیادیه که رفاقت دارم . از بچه های سابق فیروزکوه و از خبرنگارای خوب کشتی و وزنه برداریه. خیالم از این حوزه راحت شد .

 

سوم ، قراره اتفاقای خوبی تو ایرانیو بیفته به زودی زود. یه اتفاقی که حداقل تا 2و3 روز سوژه خوبی واسه دوستان و دشمنانه !!!! منتظرش باشید. شاید تو همین هفته ببینید همه چیز رو .

 

چهارم ، علی گاگول واسم پیام گذاشته و کلی دعا کرده منو !!! می خوام این دعا رو واسه همونایی که خودشون خوب می دونن هم بکنم : اللهم اشفع کل مریض اللهم اشفع مریض المنظور !!

 

پنجم ، از "س" عزیز که همیشه هوای منو داشته ممنونم. انشالله جبران کنم .

 

+ نوشته شده توسط محمد زمان آبادی در چهارشنبه 26 بهمن1384 و ساعت 20:7 |

اول ؛ بازم سلام

 

دوم ؛ ديشب به اتفاق ديگر رجل خانواده زمان آبادی رفتيم پيش مهندس علي آبادي ( رئيس سازمان ورزش) . ديداري كه تا 30/11 شب طول كشيد. صحبت ها همه جالب بود و اثرگذار اما شايد صحبتي مثل اظهارات حاج ميثم ذهن علي آبادي رو به خودش مشغول نكرد . ميثم شروع كرد به صحبت و در لابه لاي اون صحبتها گوشه هايي از فرمايش امام خميني رو هم به علي آبادي گفت. انگار كه حاجي داشت به علي آبادي يادآوري مي كرد. انگار كه داشت بهش مي گفت : مهندس يادت باشه ، خط حركتي تو اينه . نه يه قدم اينور برو و نه قدمي به طرف ديگه بردار . حاجي يه جا به علي آبادي گفت : امام (ره) مي فرمود : «همه ما در معرض امتحان خداوند متعال هستيم. در هرپست و مقامي كه هستيم در حال امتحان پس دادنيم. »  ميثم مي گفت و علي آبادي با دقت مي نوشت.

آخر اين جلسه هم كلي با مجيد ( سردبير گل ) بحث داشتم. بنده خدا تعريف مي كرد و مي گفت : از 9 مي رم روزنامه تا 10 شب. مي گفت به خدا پيرم دراومده ! . يه چيزاي جالبي هم مي گفت. مثلاًدرمورد تيراژ بعضي روزنامه ها. مي گفت : روزنامه وابسته به يك تيم تيراژش رسيده به 1000 تا اونم با اون همه امكانات و بودجه. يا از روزنامه هاي اجاره اي كه الان دارن پول هنگفتي به اسم كمك از وزارت ارشاد دريافت مي كنند.

 

سوم ؛ گويا رئيس جمهور قرار است تا در تمرينات تيم ملي حاضر بشه. خبرشو امروز ايرانيوز زده بود . برخي برخوردهاي سياسي و لغو ديدارهاي تداركاتي با تيم ملي فوتبال ايران ، به خاطر اظهارات احمدي نژاد ، دليل خوبي شده تا رئيس جمهور بره به تمرين و با بازيكنان تيم خوش و بش كنه. البته فكر مي كنم اگه اين كار انجام بشه تو آلمان بدجوري اذيت بشيم.

 

چهارم ؛ بچه هاي فدراسيون مي گفتن كه قراره يه اعتراض رسمي به انتخاب دي جي علي گيتور و آرش به عنوان خوانندگان ايراني افتتاح جام جهاني بشه . به قول كامران احمد پور ، اين آرش معروف ترين آهنگش در مورد « بيا تو ، برو بيرون » بوده !!

 

پنجم ؛ دعا كنيد واسه ختم به خير همه مون   

+ نوشته شده توسط محمد زمان آبادی در دوشنبه 24 بهمن1384 و ساعت 15:55 |
اول ، سلام

دوم ، يه دوستي يه دل پُر داشت. مي گفت امام مارو لايق ندونست. مي گفت تو اين روزا هرچي مي رفتيم هيات ، تو بگو يه قطره اشك. نمي يومد كه نمي يومد. مي گفت مي دونم از كجا آب مي خوره . من تو اين يه سال زده بودم به سيم آخر. خيلي باحاله ها . هر كاري مي خوايم مي كنيم و توبه و غلط كردنمونو مي ندازيم به محرم. بهش گفتم : خدايي تو انتخاب شدي. ما جزو كساني هستيم كه حالا حالاها بايد سگدو بزنيم تا شايد يه نيم نگاهي بشه بهمون. تو فهميدي كه عيب از كجاست و كجا لنگ مي زني. ما هنوزم كه هنوزه اندر خم يه كوچه ايم ، همون كوچه كه تازه آخرش بن بسته ! امام حسين خودش به دادمون برسه. ما كه رو سياهيم. مگه اينكه اون يه پارتي بازي پيش خدا بكنه

سوم ، آقا جاتون خالي شام غريبان رفتيم امامزاده صالح. زمان كمي اونجا بوديم اما يه حالي داد كه تا سال ديگه همين روز منتظر دوباره اومدنش بمونيم. البت اگه نفسي باشد كه مُمِد حيات شود !

چهارم ، يه خبر بد اولين خبري بود كه بعد از بازگشت از فيروزكوه ( دانشگاه ) بهم دادن. خدا به خير كنه. مجيد سبزي فوت كرد. خدايي وقتي بهم گفتن اوضاع خيلي قاطي شد. ۳ روز قبل از سكته اون خدا بيامرز تو يه مهموني با حسين ياريار ديدمش. مي گفت به ما انگ زياد زدن.مي گفت همه مي گن ما داريم پول پارو مي كنيم. ۶ ماهه كه يه قرون حقوق نگرفتم بعد بهمون مي كن شما ماهي ۱ ميليون پول مي خورين ! بنده خدا اصرار داشت بياد ايرانيوز و از برنامه هاشون دفاع كنه. جدي نگرفتم. بهش گفتم قدمتون رو چشم. اون خدا بيامرزم كه انگار فهميده بود كه دارم تعارف مشهدي مي زم بهم گفت : آخه مي ترسم واسه گفتن دير بشه ها ..... راستي يه موقع هايي چه زود ، دير مي شه .خدا بيامرزدش

پنجم ، ايرانيوز در تمام روزهاي تعطيل باز بود و هر روز يه سردبير مي يومد واسه اداره كارها. امروز روز شيفت من بود. به كوري چشم شاه ، ايرانيوز هميشه باز هست !

ششم ، تو اوج خواب بودم كه يكي از دوستان مطبوعاتي واسم يه sms فرستاد. نوشته بود : حاجی شرمنده بیدارت کردم فقط می خواستم یاد آوری کنم انرژی هسته ای حق مسلم همه مردم ایران است !!! من بعد از خوندن اون پیام فقط داشتم زور می زدم نام کوچیک فامیل های محترم این دوست یادم بیاد . می خواستم یه ذره دعاشون کنم !!!

 

ما خراب افتادگان گوشه میخانه ایم

مست چشم ساغی و دیوانه پیمانه ایم

دلبر ما با نگاهی اختیار از ما گرفت

عقل ما را جلوه رخسار یار از ما گرفت 

+ نوشته شده توسط محمد زمان آبادی در جمعه 21 بهمن1384 و ساعت 11:12 |

اول ، بازم سلام

 

دوم ، صبح امروز به همراه خانم آزاده پيراكوه ( يكي از خبرنگاراي موفق ايرانيوز) به همراه آقازاده محترم ( درباره اين همکار بعدها بيشتر به اطلاعتان مي رسانم . در همين حد بدانيد كه يكی از همین دوستان  در خبرگزاري ايرانيوز به جمع برو بچز پيوسته است. عمراً اگه هدف استفاده از رانت و پارتي و اين چيزا باشه. بچه باحالیه ، خودشو عشق است )  رفتيم ديدن دوست شفيق ، محمد حسن خان انصاري فرد. بماند كه آنجا بحث هاي جالب و گاهاً شبيه به طنزي مطرح شد اما يك نكته جالب را اين مدير عامل جوان مطرح كرد كه حيف ديدم در جريان نباشيد.

تو حاشيه حرفاش و زمان گفتن برنامه هاي جديد باشگاه ، بهش گفتم :  ته ته دلتون ، حالا كه بالا سر فوتبال پرسپوليس با اين عظمت هستيد واسه كي كار مي كنيد ؟ مي گن رئيس جمهور با اين همه پروژه هاي عمراني و اين همه بودجه و امكانات ته ته دلش واسه اون پسر بچه خردسالي كار مي كنه كه تو بيابون هاي زاهدان آب شيرين تا حالا تو عمرش نخورده. حالا شما ته ته دلتون به عشق كي كار مي كنيد. بهم خنديد . باورتون نمي شه اگه بگم بغض كرد. با صداي لرزون ، همينجوري كه لبش مي لرزيد بهم گفت : من بچه كه بودم حتي يه 1 تومني هم براي رفتن به فوتبال نداشتم.

خانواده هم كه يه خانواده كاملاً سنتي و مخالف ورزش كردن و ورزش ديدن بود.هرچي به بابام التماس مي كردم بذاره برم فوتبال ببينم نمي ذاشت. مي گفت اين كارا آخر و عاقبت نداره. منم خونه رو به اصطلاح مي پيچوندم و مي رفتم ورزشگاه. مي گفت : شايد باورت نشه ، دم ايستگاه اوتوبوس ساعتها مي نشستم تا يه راننده اتوبوس دلش به حالم بسوزه و منو مفتي ببره تا دم شيرودي . اونجا هم از تماشاگرا مي خواستم منو با خودشون ببرن داخل ورزشگاه. بازي ها ساعت 5 بعد از ظهر بود، من از ساعت 10 صبح بدون آب و غذا زير آفتاب به انتظار شروع بازي تيم محبوبم مي نشستم. تنها دلخوشي من اين بود كه وقتي كله ام آفتاب مي خوره برم تو دستشويي و كله خودمو بگيرم زير آب كثيف اونجا. با همون بغضه بهم گفت : من ته ته دلم به عشق همون پسر بچه كه يه روزي خود من نقششو بازي مي كردم و مي دونم كه الان يكي ديگه اينطوري روزشو شب مي‌كنه ، كار مي كنم. عشق من همينه !

 

  سوم ، محمد حسن انصاري فرد ، جوان ترين مدير عامل باشگاه پرسپوليس ، حالا كه اين همه موفق شده ، دارن اذيتش مي كنن . دلش پر بود. نزديك به 2 ساعت درد و دل كرد. مي گفت فقط حمايت مي تونه كمك حال ما باشه. التماس دعا داشت كمكش كنيم. يه خبري هم بهمون داد كه به رسم امانت اعلام نمي كنيم كه البته تا چند روز ديگه سر و صداي زيادي به پا مي‌كنه.

 

چهارم ، اين حسين كيست كه عالم همه ديوانه اوست   

+ نوشته شده توسط محمد زمان آبادی در دوشنبه 17 بهمن1384 و ساعت 17:11 |

اول ،سلام

دوم ، چند روز پيش که براي ديدن رئيس سازمان ورزش به دفتر علي آبادي رفته بوديم ، فرصتي دست داد تا با يكي از مسئولان جوان اين سازمان گفت و گوي جالبي داشته باشم.

ايشون كه به شدت گله مند از برخي سياستهاي رسانه هاي ورزشي  بود  اصرار داشت كه درباره يكي از مطالب ايرانيوز ، توضيحات كامل تري بگم و ايضاً به معرفي كامل بپردازم . البته اصرار بي نتيجه وي كه با خنده به التماس شبيه تر شده بود ، گله مندي كمي جدي را هم باعث شد ! اعتقاد دارم اين گونه برخوردها با يكسري از پرحاشيه‌ها و البته كمي پرمدعا ها  بهتره از طرف خود همكاران حل بشه تا در اختيار بعضي نامحرم ها قرار بگيره . نمي خوام وارد جزئيات اين حاشيه ها و اين ادعا ها قرار بگيرم  . حتي نمي خوام به معرفي تك تك مقصران اين گونه برخوردها از سوي رسانه ها باشم ، شايد حتي بتونم بگم بعضي از اين اتفاقات و حاشيه ها ، مقصر اصلي‌اش سازمان ورزش باشه. يه دوست مي گفت : سازمان بدجوري فشار مي ياره تا فدراسيونها نتيجه گرا باشن  . همين مي شه كه اين فدراسيون ها مجبور بشن خوب باشن يا البته خودشونو خوب نشون بدن . به دوستاي مطبوعاتي ما كه گويا حقوق پايين اين رسانه ها ارضاشون  نمي كنه ، دست همكاري مي دن . بعدش هم اين فدراسيونها نتيجه هايي كه بار ميارن رو تو بوق و كرنا مي كنن و البته در كنار اونها يه سري مشكلات خيلي خيلي كوچيك براشون پديد مي آد . مشكلاتي كه اصلاً مهم نيست و اصلاً غصه نخور ، فداي سرش و اين حرفا ... صغرسن ورزشكار ، دوپينگ ، حضور در مسابقات غير معتبر براي قهرماني ، خريدن داور و مربي و بازيكن و زمين و زمان و... . اصلاً بي خيال. ما كه مي خوايم به همراه دوستان به وظيفه مقدسمون عمل كنيم

سوم ، حاج ميثم ( همون سردبير محترم زير پوست تحريريه و همون باباي ايليا ) واسم پيام جالبي نوشته. احساس كردم توش خيلي چيزا رو كه شايد نشه مستقيم گفت بهم گوشزد كرده . حاجي به روي چشم . درس مي دي بهمون.

راستي تو بعضي روزا كه قرار بود خيلي تند برم حاجي با يه خنده بي خيالي خودشو نشون مي داد. بهمون فهموند واسه هم اندازه خودمون شاخ و شونه بكشيم. بعضيا كوچيكن !

چهارم ، اين روزا التماس دعا .

   

+ نوشته شده توسط محمد زمان آبادی در یکشنبه 16 بهمن1384 و ساعت 16:22 |
دوستي  از مهاتما گاندي بزرگ مي گفت. آنجا كه مي خواست سوار بر قطار شود ولي لنگه كفشش به زير ريل ها افتاد. قطار آهسته آهسته حركت مي كرد و گاندي بزرگ مانده بود بر سر دوراهي كه پياده شود يا با همان يك لنگه كفش به سفر ادامه دهد. همين دو راه، خودمان را جاي او بگذاريم. راه سومي هم بود؟
راه سوم هست، منتها روح بزرگ و فراخي چون روح گاندي مي خواهد كه سريع پيدايش كند، راه سوم هست.
شما هم مي توانيد چون گاندي لنگه ديگر كفشتان را هم درآورده و زير قطار بياندازيد تا لااقل فقيري كه آن را مي يابد، يك جفت كفش يافته باشد. راه سوم، هميشه هست.

خیلی واسم جالب بود که این داستان کوتاه از گاندی تا این حد تونست ذهن منو مشغول خودش کنه. می خوام اینجا ، تو اين وبلاگ ، راه سوم رو به بحث بذاریم. تو ورزش هم همیشه راه سومی هست. یه راه که شاید جذاب تر و کارآمد تر از راه اول و دوم باشه. شاید کلی از مشکلات همین جا حل شد. خدارو چه دیدین؟

یا علی 

+ نوشته شده توسط محمد زمان آبادی در جمعه 14 بهمن1384 و ساعت 16:12 |
سلام.

ما به زودي شروع مي كنيم. التماس دعا.

+ نوشته شده توسط محمد زمان آبادی در جمعه 14 بهمن1384 و ساعت 14:45 |