تبليغاتX
زیر آب ورزش

 

 

 

 

 

 

 

خبرنگار روزنامه ایران هنگامیکه قالیباف در حال عبور از مجموعه آزادی بود ، سئوالی را مطرح می کند. شهردار تهران به خبرنگار مذکور می گوید من جایی جلسه دارم و خوب بود که در سالن سوالت را می پرسیدی. خبرنگار ایران دنبال قالیباف راه می افتد و گویا وقتی قالیباف در حال صحبت با یکی از مدیرانش بوده ضبطش را روشن می کند. قالیباف متوجه و عصبانی می شود و رکوردر خبرنگار را از او می گیرد و در جیب پالتویش قرار می دهد .این ماجرا تا نزدیک خودروی قالیباف ادامه پیدا می کند و خبرنگار داد و بیدا می کند که باید به سوال من پاسخ بدهی و قالیباف هم سوار اتومبیلش می شود و می رود.

 

روزنامه ایران روز گذشته در اقدامی عجیب با خبرنگار مذبور گفت و گو کرد. متن این گفت و گو به شرح زیر است : ( بخوانید و خودتان قضاوت کنید )

 

ایران : طی چند روز گذشته شاهد بی اخلاقی مدیران شهری نسبت به قشر زحمت کش خبرنگار بودیم. به عنوان سئوال اول بفرمایید ؛ ماجرای درگیری شهردار تهران با شما به چه صورت بود ؟

 

- ببینید ؛ واقعیت قضیه این است که خبرنگاران برخلاف دیگر کشورها ، در ایران به عنوان مزاحم همیشگی شناخته می شوند. متاسفانه فقط در کشوری همانند ایران اتفاق می افتد که توسط فرد مصاحبه شونده این موضوع تاکید می شود که در چه مکانی و  چه نوع اخباری را دنبال کنیم. من به عنوان یک خبرنگار حتی از بیان این جملات شرمسارم که توسط یکی از مدیران عالیرتبه کشور مورد ضرب و شتم قرار بگیرم و بعد این را به عنوان یک سوژه مصاحبه برای رسانه ها تعریف کنم ! 

 

ایران : به هر حال احساس ما این است که باید برای جهت تنویر افکار هم که شده ، با ذکر وقایع آن روز شرایط را برای بهبود وضعیت برخورد با رسانه ها و نقش خبرنگار در رویدادهای مهم اجتماعی مهیا کنید.

 

- بله ؛ و دقیقا ً این همان مساله ای است که به خاطرش حاضر شدم در این گفت و گو شرکت کنم.

 

ایران : شما به عنوان یک خبرنگار حق اظهار نظر ، سئوال و حتی به چالش کشیدن برنامه های نادرست مدیران را دارید. چرا این اتفاق رخ داد؟

 

- ببینید من باید به یک موضوع اشاره کنم. شهردار تهران به عنوان فردی که به گواه بسیاری با خوب کارکردنش ، تلاش می کند تا دل مردم را برای انتخابات ریاست جمهوری بدست بیاورد باید بداند که به هر حال منتقدانی را نیز در کنار خود دارد. منتقدانی که نه از روی قصد و غرض ، بلکه به خاطر دلسوزی برای مردم می خواهند تمام واقعیات این تبلیغات پوچ را نشان دهند.

 

ایران : ماجرای آن روز چه بود ؟

 

- شهردار تهران فراموش کرده بود که بایستی چگونه وارد محوطه آزادی شود و چگونه برخورد کند. واقعیت قضیه این است که برای من به عنوان یک خبرنگار با سابقه طولانی در این عرصه سخت است ببینم شهردار تهران با ورود به محل برنامه ، نه سلامی به ما کرد و نه تعارفی برای حضور در جلوی جمع. من می گویم کار خبرنگاری تا آنجا قداست دارد که باید حتی جلوتر از میهمانان از ما دعوت کنند که وارد سالن شویم. باور کنید چیزی حدود 5 دقیقه منتظر بودیم تا ایشان در صحبت هایش از نقش پررنگ رسانه به عنوان بازوی اصلی کار شهرداری بگوید اما این اتفاق نیافتاد.

 

ایران : و این شروع درگیری شما با ایشان بود؟

 

- خیر ؛ تصور نکنید که من در این برنامه از ایشان کینه به دل گرفتم. اینگونه نبود. من در تمام دوران خبرنگاری ام ( حدود 4 ماه است که وارد این شغل سخت شده ام ) حتی یکبار هم ندیدم که مسئول روابط عمومی شهرداری تماسی با من داشته باشد یا حداقل از زحماتم در این مدت تقدیر کند. همه این ها نشان می دهد هدف ، خدمت نیست بلکه نشان دادن خودشان به دوستانشان در چند رسانه خاص است !

 

ایران : شما به دلیل درگیری تان با شهردار تهران ، شکایتی را انجام دادید. درست است ؟

 

- باور کنید این کار را با هدف خدمتم به مردم انجام دادم. من از قالیباف شکایت می کنم تا بدانند خبرنگاران بی جهت از کسی تعریف یا انتقاد نمی کنند.

 

ایران : برای این شکایت مستنداتی دارید ؟

 

- ببینید. در آن جمع حدود 100 نفره ، هیچ کس شاهد درگیری من با قالیباف نبود. اما من و قالیباف هر دو خدا را بالای سرمان دیدیم و اطمینان دارم خداوند باعث می شود که حق من گرفته شود. در آن روز شهردار تهران به عمد ؛ تاکید دارم که به عمد دو بار با کفش از روی پای من رد شد. هر بار هم که اعتراض می کردم ایشان متذکر می شدند که خبرنگاران در محل دیگری هستند و اینجا که شما حضور دارید ، کاملا شخصی و خصوصی است . اما شما بگویید مگر می شود برای تهیه گزارش به محل های مشخص اکتفا کرد ؟

 

ایران : خیر.

 

- من هم همین موضوع را به آقای شهردار گفتم. البته نمی دانم ایشان چه اصراری داشت که به من بفهماند در جایی ایستاده ام که به جز خود ایشان ، کسی نمی تواند وارد آنجا شود. نمی دانم چرا آنقدر از این کار من تعجب کرده بود که با خجالت حتی عنوان نمی کرد که الان من و او در کدام محل ایستاده ایم !

 

ایران : در نهایت چه اتفاقی افتاد؟

 

- من دوربین خودم را آماده کردم و چند عکس از صحنه گرفتم ؛ نه ببخشید فیلم برداری کردم ؛ البته خوب که فکر می کنم من با رکوردر تمام صدا را ضبط کردم. شهردار هم در حرکتی نمایشی که فقط در ورزش های رزمی دیده ام رکوردر را که روی زمین افتاده بود برداشت و با عصبانیت به من تحویل داد. این نوع برخورد به هیچ عنوان برازنده یک مدیر شهری نبود.

 

ایران : احساس می کنیم اصلا هیچ اتفاق خاصی در آن روز برای شما نیافتاده است و شما اساساً در حال بیان اتفاقاتی هستید که حتی اگر در آن کتک هم می خوردید ، هیچ کار گزافی نبوده است ؟

 

- شما توجه دارید که این آقا ، شهردار تهران بوده ؟ همان آقای قالیباف خودمان

 

ایران : بله ؛ بله فراموش کرده بودیم. به هر حال ما هم این حرکت را محکوم و خواهان برخورد با مدیران ناکارآمد هستیم.

 

پ . ن 1) یک خبرنگار مدعی شده است که شهردار قالیباف در جریان مراسم بازسازی میدان آزادی ، به دور از چشم دیگران وی را کتک زده است !

پ . ن 2) یکی از دوستان این خبرنگار ، موضوع را به طور کامل تکذیب کرده. وی گفته است : آن روز در تمام قسمت ها با هم بودیم و هیچ اتفاقی نیافتاد

پ . ن 3 ) این مصاحبه مثل خبر درگیری ، واقعیت دارد !!!

+ نوشته شده توسط محمد زمان آبادی در یکشنبه 14 بهمن1386 و ساعت 18:49 |

 

دیشب باران قرار با پنجره داشت

روبوسی آبدار با پنجره داشت

یکریز در گوش پنجره پچ پچ می کرد

چک چک، چک چک، چکار با پنجره داشت؟؟؟

قیصر امین پور

 

سلام

ویژه نامه روز گذشته همشهری مسافر درباره مسافرکشی یک عضو شوراس شهر تهران - بازتاب جالبی داشت. تماس های زیادی که گرفته شد و پیشنهادایی که دربارش حتما باید فکر کنیم. دوربین مخفی همشهی ادامه پیدا می کنه. منتظر پیشنهاداتون هستیم.   

 

+ نوشته شده توسط محمد زمان آبادی در دوشنبه 19 آذر1386 و ساعت 18:36 |

* امروز که شماها اولین بارون پاییزی رو دیدین من اولین برف پاییزی رو هم دیدم !

این شروع خوبی بود برای وبلاگی که مدت هاست خاک گیری نشده؟ نه ؟ آره ؟

 

اصلاً یه جور دیگه.

* بوی عیدی ، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی

خیلی وقته منتظرم عید برسه تا این شعر قشنگ رو که البته با زمزمه آهنگ فرهاد قشنگ تر هم می شه بندازم رو این وبلاگ خاک خورده . البته امروز که بارون اومد منتظرش نبودم که یه شعر واسش بیام اما محض احتیاط شعر عید رو به جای بارون نوشتم حال کنید. این یکی خوب بود ؟ نبود ؟ بود ؟

 

اصلا یه مدل دیگه چطوره ؟ لیستی از تخلفات دو تا نامزد اصلی فدراسیون فوتبال که کارشون به بزن بزن کشیده بود رو منتشر می کنیم! نه ، نه ، نه اینم حال نمی ده.حالم از هر چی سازمان و رئیس و سرباز و وزیره بهم می خوره.

 

آقا من تصمیم دارم این مطلبم شروع نداشته باشه. اصلا حالا که اینطوره پایان هم نداره. چهاردیواری اختیاری. همینی که هست

 

پ.ن : وای باران باران . شیشه پنجره را باران شست ، از دل من اما ....

پ.ن 2 : تاکید دارم ؛ همینی که هست !

 

 

+ نوشته شده توسط محمد زمان آبادی در چهارشنبه 30 آبان1386 و ساعت 17:55 |

 

اصل مطلب همین جاست ایرانی معاصر که برای عرضه به دنیا،متاعی جز مایعی سیاهرنگ و چسبناک چیزی ندارد .و البته در این یکی هم در پیدایش و کشف و بیرون کشیدن و فروش اش هم نقشی ندارد . از این بی چیزی و حقارت عصبانی ست.

ایرانی معاصر که هیچ چیز نمی سازد . سازندگانش هم فراری از مملکت درغربت توانایی هایشان را نشان داده اند.انوشه را در چه موقعیتی مجسم می کنید اگر در ایران می ماند؟ افتخار به اولین زن فضانورد ایرانی به اندازه کافی مضحک بود .که با آب و تاب خبر در ایران زاده شدن برنده جایزه نوبل را هم خواندیم .

و چه مسخره است عصبانیت کسانی که می گویند: من انقد حرصم میگره وقتی مارو با عربا اشتباه میگیرن . تورو خدا به خارجیا بگین ایرانیا عرب نیستن. از نظر این هموطن وطن پرست. عرب بودن مایه ننگ می باشد که ایشان خواستار رفع ابهام جهانیان هستند. حالا نظر ایشان در مورد ملیت جاسم فرزند قاسم اهل اهواز چه می تواند باشد .

غافل از اینکه برای بقول ایشان خارجیا اهمیتی ندارد که ایراک با ایران فرق دارد .برای آنهایی هم که اخبار را دنبال می کنند . به اندازه کافی حاکمان خبر اشغال و گروگانگیری و تهدید نابودی می فرستند . و آنهایی هم می خواهند بیشتر بدانند احتمالا می رسند به جایی که بفهمند در گذشته سرزمینی بوده پرشیا نام و مردمانی داشته که مورخ یونانی راستگویی را جزو خصایل شان می اورده .نسبت اش را با ایران امروز هم چیزی ست مثل نسبت مصر باستان با مصر حسنی مبارک. فقط زبانش چندان تغییر نکرده که آنهم شاید بخاطر سترون بودن تفکر بوده . واژه جدید از کجا می آید؟ یا بهمراه اندیشه ای نوین . تیمم – چاکرا یا نام یک سازه جدید سماور . تلویزیون

جالب نیست که افتخارات و سرمایه های مادی و معنوی مارا همیشه اجنبی های دشمن کشف می کنند ؟ از نفت زیر پایمان تا تصحیح متون ادبیات مان .

فراهانی از تهران می پرسد سعدی و مولوی مگر ازانسان فارغ از رنگ و زبان اش سخن نگفته اند . پس داستان عنب و انگور و اوزوم چه شد ؟ البته می توان سعدی را جور دیگر هم خواند می شود گفت . شیخنا که مرد سفر رفته ای هم بوده وقتی فرمود بنی آدم اعضای یک پیکرند که در آفرینش ز یک گوهرند . منظورش در مصراع دوم و یک گوهر بودن برابری نوع هومو ساپینس نبوده. بلکه منظور در مصرع اول است . نژاد آریایی سر پیکر است و بوشمن ها معده و روده و نژاد تازی ماتحت نوع بشر هستند.

تازه همین جلاالدین هم که از دست هموطنان همزمانش به اجنبیه گریخت شد رومی . کدامیک از این قلل افتخار به قول پاسخ گو در زمان خود اب خوش از گلویشان پایین رفته .

فراهانی از تهران می پرسد ما با حافظ و فردوسی چه کردیم که حالا نگران فارابی و مولوی هستیم.

پاسخ گو حرف آخر را می زند . این افراد – و این فردی بودن افتخارات خود نکته قابل تاملی ست – را هم که نداشته باشیم دیگر هیچ نداریم بجز قبور پادشاهان مستبد .

+ نوشته شده توسط محمد زمان آبادی در دوشنبه 21 آبان1386 و ساعت 14:52 |

یه مطلب رفتیم امروز تو همشهری مسافر در باب راه های رسیدن به استادیوم. می گن هزار راه هست واسه رسیدن به استادیوم، مثل هزار راه برای رسیدن به خدا . ما هم برای نوشتن این مطلب مجبور شدیم سه هفته متوالی با سواری های بین شهری راهی استادیوم شویم.

جای هیچ کدومتون خالی نباشه ؛ اندازه سی سال فحش خوارمادر یاد گرفتم. اندازه سی سال دود سیگار خوردم و البته اندازه سی سال خندیدم.

همشهری مسافر رو بخونید ، شاید جالب باشه واستون

 

 

 

 دوم ؛ با یکی از دوستان داریم وارد یه فضای جدید می شیم ( این موضوع کاملاً کاری هست ! ) . شاید باعث بشه اتفاقات جدیدی تو وسعت کارمون بیفته . گزارش های تکمیلی و کامل مربوط به این کار متعاقباً ارسال می شود !

 

+ نوشته شده توسط محمد زمان آبادی در چهارشنبه 16 آبان1386 و ساعت 12:59 |

بالاخره اون روزی که مدت زیادی بود منتظرش بودیم فرارسید و همشهری مسافر از این هفته منتشر می شه.

امیدوارم به همه اون چیزایی که تو ذهنم داشتم برسم. برنامه های زیادی واسش داریم.

 

 

+ نوشته شده توسط محمد زمان آبادی در شنبه 28 مهر1386 و ساعت 19:43 |

 

 

اضطراب ، آدرنالین ، افت فشار ،نیمه ابری همراه با بارش های پراکنده

 

ماه مهر شاید برای تو یادآور

متولد ماه مهر باشد

شوهر رویایی هر دختری

و من پسر شدم تا نفهمم درد ترشیده ها را

و من خیلی نامردم که نمی فهمم بی شوهری چقدر سخت است

پس به تاوان این گناه روزی پدر خواهم شد

تا بفهمم بی شوهری چقدر سخت است

وقتی دخترم روی دستم می ماند و بوی ترشیدگیش بلند می شود و کپک می زند روزی که من به سزای همه ی نامردی هایم می رسم

 

 

بوی ماه مهر بدجوری می زند توی دماغم

و این یعنی باز باید... باید اختیار زندگیم را بدهم دست قسمت جبریش

باز باید قطار بازی کنیم آن هم روی ریل های پیش ساخته

و بوی ماه مهر را از اولین روز شهریور استشمام می کنم

شهريور برای من هیچوقت جزئی از زندگی نبوده

مثل روزهای آخر زندگی یک بیمار لاعلاج می ماند

مثل روزهایی که مانده تا حکم را اجرا کنند

وقتی زیر تیغی

وقتی اوس محمود اوس اکبر را کشته

 

 

مهر برای من یعنی جدایی

یعنی گریه ای که نکردم

یعنی دستی که تکان ندادم

یعنی سلامی که نکردم

یعنی جمله ی عاشقانه ای که نگفتم

چرا که اول مهر بود و آن جدایی از مادرم بود و آن سلامی که نکردم به معلمم بود و همه ی شما گیر ماجراهای عشقی هستید و ذهنایتان به آن طرف ها گرایش دارد وگرنه چرا همه تان آره و این حرف های پوچ و مسخره...

 

 

مهر شاید برای من سینوزیتی باشد که عود می کند

مهر شاید دوستی هایی باشد که خیلی سریع شکل می گیرد و خیلی سریع از یاد ها می رود

مهر شاید باد باشد...

 

"کاغذهای خط خطی

از میون در باز پنجره

 می پرن توی کوچه

سر حال از اینکه آزاد شدن

نمیدونند که اسیر دل سنگ باد شدن"

 

پاییز یعنی اول بدبختیه یه کارتن خواب

یعنی سرمایی که نوزاد بنگیه کرایه ای رو دم چهاراه کبود می کنه ولی هیچکس متوجهش نیست حتی خودش!

پاییز یعنی صدای ضرب دار سکه ای که کنار جنازه ی روی سنگفرش می افتد تا خلاص کند مردی را از مسئولیت...

پاییز یعنی ...

پاییز یعنی درخت ها...

پاییز یعنی درخت ها عریان ...

پاییز یعنی درخت ها را ببینیم ...عریان...بی خجالت!

پاییز یعنی بدترین اتفاقی که میتونه برای یک برگ بیفته

پاییز یعنی ببرندت بالا و بعد بزندت زمین و زیر دست و پای هرزه ترین موجودات زمین ذکر بگویی.

پاییز یعنی سوز سرد

یعنی خرابی شوفاژ

یعنی اجاره ای که تو گرمای تابستون ندادی و اثاث هایی که تو سرمای زمستون جلوی خونه تلمبار می شه

پاییز یعنی آب دماغ دختر همسایه که مثل قندیل سفید بود و همیشه آویزان

پاییز یعنی ...

پالتوی بلند سیاهی که من هیچوقت نداشتم

کافه ای که هیچوقت نرفتم

و پنجره ای که هیچوقت نبود

قهوه ی فرانسه ای که هیچوقت حاضر نشد

 

 

لذت پاییز شاید در صندلی پدر بزرگ بود که هیچوقت رویش تاب نخوردم

پاییز خزان زندگی من بود

وقتی برادرم برای بار هشتاد سوم در بازي كودكانه مان مُرد

وقتی عاشق دختر عموی نداشته ام شدم

 

وقتی هنوز سوت زدن بلد نبودم و پنجره ی خانه ی شما هم خراب بود و باز نمی شد و تو هم نمی توانستی بیایی پشت پنجره و تازه اگر می آمدی هم توفیری به حال من نداشت که فاصله اینقدر زیاد بود که نه چشمکت را می دیدم نه زبانی که در می آوردی و من هم زوری نداشتم که تا طبقه ی هشتاد و سوم برجتان بتوانم سنگ پرت کنم و به شیشه تان بزنم و خبرت کنم و آخرش هم مجبور شدم قناعت کنم و با دختری که در طبقه ی پنجم زندگی می کرد ازدواج کنم تا بچه مان هم پسر شود و آخرش هم با مادرش زندگی کندو من بشوم پدر پنجشنبه ها...

 

و بالاخره پاییز برای من فصلی بود که آخرش با همه ی جوجه گیم وقت شمردنم شد...

 

 

* مي گن روز شونزدهم اين ماه ، همزمان با روز جهاني كودك بايد بياين و يكي يكي بهم تبريك بگيد. من به دنيا اومدم!

 

+ نوشته شده توسط محمد زمان آبادی در یکشنبه 15 مهر1386 و ساعت 18:19 |

سلام

 

نمی دونم چرا بین این همه روز و عید و مناسبت ؛ 31 شهریور همیشه برام حال و هوایی متفاوت داره.

خدا همه امواتتون ور بیامرزه . ما یه دایی داشتیم که درست در روزی که من 5 سال قبلش متولد شده بودم شهید شد ؛ تو دشت عباس . یه عمو هم که تو شلمچه رفت و یه ...

بگذریم

این دایی ما اما برای خودش معرکه ای بود.

یه روز آوردنش و تو حیاط خونه گذاشتنش و بعد هم تشییع و خاکسپاری . البته از اون جوون 17 ساله رشید که با سلام و صلوات رفته بود دشت عباس فقط یک بدن نصفه به خانوادش برگردونده شد.ظاهرا برای باز کردن معبر روی مین دویده بود.

بگذریم که چه حال و هوایی بود اون موقع و چه جوری با "دایی مهدی" ما وداع کردن خانواده اما قضیه گذشت تا 2-3 ماه بعد . غم و غصه ها کمی فروکش کرده بود و تابستون شروع شده بود . قرار بود خانم های فامیل بیان و سامانی به اوضاع و احوال خونه مادربزرگ ما بدن که بعد از شهادت "مهدی" به شدت به هم ریخته بود . ما هم تا اونجا که خاطرمون مونده مشغول شیطنت های کودکانه بودیم و همراه با پسرخاله های معظم (حامد خان و حسام خان) با تفنگ اسباب بازی گوشه خونه دنبال صدام می گشتیم که بکشیمش.

 

تو همون حال و احوال صدای جیغ و گریه و شیون کشوندمون تو خونه . چشمتون روز بد نبینه . یک عدد پرتقال روی میز بود و کلی خانم غش کرده و نالان.

 چی شده بود و چه اتفاقی بود ؟

 

قضیه از این قرار بود که ظاهرا یکی از خانم ها این پرتقال رو تو فریزر خونه پیدا کرده و آورده بود پیش مادربزرگ و خاله و مادر ما که این چیه ؟ تو فریزر چی کار می کنه و خلاصه همین سوال جمع رو به هم ریخته بود.

 

مشخص شد که دایی مهدی ما که عاشق پرتقال بوده ؛ چند ماه قبل با رخصت گرفتن از حاج خانوم اون پرتقال رو فریز کرده بود تا تابستون هم بتونه طعم میوه مورد علاقه اش رو بچشه . حالا همه پرتقال رو می دیدن و خودشون رو می زدن و ...

دایی ما اما هنوز همون طور 17 ساله و جوون و سرحال مونده . ماها پیر شدیم . ماها رفتنی شدیم.

 

یادش به خیر . می خواستم چیز دیگه بنویسم در مورد هفته دفاع مقدس اما این اومد تو ذهنم.

ما بقی بی ارزشند.

 

( به نقل از میثم )

 

 

 

الهی العفو

 

 

+ نوشته شده توسط محمد زمان آبادی در دوشنبه 9 مهر1386 و ساعت 12:25 |

دنیای عجیبی شده. ما که می گفتیم احمدی نژاد حالا تو هر مناسبتی اظهارنظرهای لطف انگیز انجام می ده جای توبیخ داره ، حالا هر کی می رسه یه انگولکی به جمیع علاقه مندی های ما می کنه. حاج میثم رفته تو فاز ورزش و حاج ممد رضا رفته تو کار فلسفه. اومدیم بگیم این چند وقته که نبودیم چی شدیم و کجا بودیم و چه اتفاقی افتاده دیدیم می شه همین مطلب که خواهر سما  دادن بیرون. اومدیم بگیم . از علاقه مان به خانم های به چشممان خوار مادری را بیان کینم دیدیم حاجیه خانوم شیوا دارن درافشانی می کنن. وارد سیاست هم به احترام مرجان سادات  نیامدیم. وارد فضای لس آنجلسی هم نشدیم که پاتوی کفش ممد امینی  بزرگ کرده باشیم. علی خان گاگول  هم که هنوز در شوق و ذوق عروسی به سر می برد و ما عمراً وارد می شدیم.

 

شما بفرمایین. با این شرایط وخیم که هر کس در حوزه ای از جنس دیگه داره پابرهنه قدم می زنه ، من باید آپ کنم ؟

 

* ایرانیوز ، بالخص سرویس ورزشی روزای خوبی رو شروع کرده. ادامه داره. بچه ها یه سری اومدن یه سری هم تا هفته دیگه میان. یه داد و هوار مشتی از همین جا راه می اندازیم تا آخر

 

* تیم فوتبال ورزشی نویسان همچنان یکی از زیرمجموعه های انجمن تازه تاسیس اوج هستش. پنجاهمین جلسه تمرینی این تیم امشب قرار برگزار بشه. فعلاً که باید بریم مراسم آشتی کنون دو رقیب کاری و رفیق انجمن رو بچینیم. آقازاده تنبل مهربان خیلی از دست مربی شاکی شده.

 

* این استقلال هم شده مایه شرمندگی ما. من نمی دونم اینم آخه رنگ بود از دوران بچگی علاقه مندش شدیم. همه چی زیر سر اون میثم هست. انقدر دستمون پرچم آبی داد که الان باید فقط حرسشو بخوریم.

 

 

+ نوشته شده توسط محمد زمان آبادی در سه شنبه 27 شهریور1386 و ساعت 16:37 |

اول " خبرگزاري ايرانيوز در اطلاعيه اي شايعات مربوط به دامبول و ديمبول دبير گروه ورزش خود را تكذيب كرد.

به گزارش ايرانيوز ، متن اين اطلاعيه به شرح زير است :

 

بسمه تعالي

 

ايام در حالي سپري مي شود  كه خداحافظي يكي ديگر از بزرگان عرصه خبر به دلايلي همچون ادامه تحصيل و يا امر مقدس ازدواج ، مي تواند شرايط را براي ادامه فعاليت مجموعه خبري ما سخت و دشوار كند !

 

بدين وسيله ، اين خبرگزاري هرگونه خبري در خصوص حضور همچنان آقاي محمد زمان آبادي را در كشورهاي خارجه و همچنين پهن نمودن بساط دامبول و ديمبول توسط ايشان را قويا تكذيب مي نمايد.

 

اميد است اين گونه جريانات ، در زندگي هيچ بني بشري تكرار نشود . ما كه انجام داديم و الان كه‌عينهو .... پشيمونيم.

 

 

دوم " مي گن يارو بين يه دوراهي عجيب مونده ؟ جريان همين عكسه هستش

+ نوشته شده توسط محمد زمان آبادی در دوشنبه 15 مرداد1386 و ساعت 14:25 |